اصلا
ماه دي رو دوست ندارم......
مدام بهش ميگفتم كه امسال بايد يه تولد حسابي
بگيري و اون بر عكس سالهاي قبل كه همش ميگفت اصلا من از تولد گرفتن خوشم نمياد
هيچ چي نميگفت همين طوري نگام ميكرد و اخرش هم بهم گفت كه باشه برو هر چي كه فكر
ميكني لازمه بگير و هر چي ميخواي درست كن و هر كيو كه ميخواي دعوت كن...
23
مرداد 82 بود اول از همه رفتم يه كيك بزرگ قلب سفارش دادم با روكش شكلاتي كه روش
پر بود از گلهاي رز شكلاتي خيلي قشنگ بود ميخواستم بهش بگم كه هميشه تو قلب ما جا
داري ... كلي بادكنكهاي رنگي باد كردم و از سقف اويزون كردم، كلي هم چيزاي ديگه
درست كرديم مهمون خاصي دعوت نكرديم فقط گفتم عمهاينا اومدن خونه مون و فقط خودمون
بوديم كلي آرايش كرد كلي لباس عوض كرد و كلي عكس گرفت... كلي با هم رقصيديم.... يادش
به خير بابا هم بود چقد خوشحال بود چقد رقصيديم و خنديديم... انگار ميخواست يه
خاطره فراموش نشدني برامون بزاره...
نميدونستم
كه اون شمع 32 آخرين شمع زندگيشه كه داره فوت ميكنه... انگار خودش ميدونست كه
اخرين شمعه... الان كه عكسشو نگا ميكنم حس ميكنم يه اشكي تو چشماشه
وااااااااااااااااااااااااي
كه چقدر سخته نبودنت
اي
سنگ صبور من
خواهر
جون من
يادته
چقدر قشنگ حرفامو گوش ميكردي... هميشه حس ميكردم با تو خيلي راحتم هر چي كه ميشد
اول بايد به تو ميگفتم...
اي
كاش هيچ وقت اون روز نمي رفتي... يادمه اومدي خونمون.. بالا هم نيومدي، مامان خونه
نبود... ميخواستي خداحافظي كني ميخواستي بري كجا اخه؟؟؟؟؟... بوست كردم و گفتم برو
مواظب خودت باش... خودت رانندگي ميكني؟ با يه نگاهي گفتي اره... گفتم خواهرجون تو
رو خدا مواظب باشيا... آروم اروم برين...
شب
بود كه زنگ زدن و گفتن كه بيمارستاني نميدونم چه طوري با مامان اومديم اونجا وقتي
تو اون وضعيت تو رو ديدم شوكه شده بودم اشك امونم نميداد كه بپرسم چي شده بهت ... ظاهرا
چيزيت نبود فقط درد ميكشيدي... اما دكترا و پرستاراي دور و برتو ميديدم كه هي
اينور و اونور ميرن و داران با هم پچ پچ ميكنن چيزي به ما نميگفتن... فقط ميگفتن
پدر اين خانم نيومد... بايد زير اين برگه رو امضا كنن بايد زود بره اتاق عمل
ببينيم خونريزي داخلي نداره... بابا هم نبود... بهش زنگ زديم كه زود بيا اما خارج
از شهر بود يه كم طول ميكشيد تا بياد... واي خداي من... انگار همه چي دست به دست
هم داده بود...
از
يكي از پرستارا شنيدم كه به اون يكي ميگفت اون خانمرو ديدي طفلي قطع نخاع شده سريع
سرمو برگردوندم ببينم خطابش به كدوم خانماس... وقتي ديدم به تو اشاره ميكنن انگار
دنيا رو سرم خراب شده بود همونجا نشستم رو زمين كنار ديوار...
خداي
بزرگ من.... اخه چرا... چرا همه خوبا رو زودتر ميبري...
بيست
روز تو آيسييو بودي روز و شبمون يكي شده بود مدام پشت اون در نشسته بوديم و هر
لحظه به اين اميد كه بگن حال تو بهتره...
13دي
82 بود امتحان داشتم ساعت 9 صبح... برف شديدي اومده بود هوا خيلي سرد بود... دلم
بدجوري شور ميزد نتونستم برم دانشگاه راهم كج كردم سمت بيمارستان و گفتم قبل رفتنم
اول تو رو ببينم... مثل هر بار كه مي اومدم سخت نگرفتن و زود منو راه دادن تو آي
سي يو...
اومدم
تو بيدار بودي نگام كردي... بهم گفتي برو كامپيوتر هوشمند اونجا حساب دارم واسم
تسويه كن... بهم گفتي مواظب فرشادم باش... گفتي حواست به درساش باشه... گفتم باشه
خواهر جون تو فكر هيچي نباش... ايشالا زود خوب ميشي مياي به همه چي ميرسي نگران فرشاد هم نباش همه امتحاناش خوب شده...
همش
سرفه ميكردي... ديرم شده بود اما دلم نميخواست از كنارت برم. پيشونيتو بوس كردم
بهت گفتم تو خوب ميشي... پرستاره گفت خانم سريعتر بريد بيرون دكتر داره مياد...
رفتم
دانشگاه اما همش فكرم پيشت بود زنگ زدم به مامان و گفتم برو پيش خواهرجون يه جوري
بود همش سرفه ميكرد... تا عصر دانشگاه بودم... چند بار به مامان زنگ زدم بهم گفت
تا بعدازظهر پيشش بودم حالش بهتر بود ديگه اومدم خونه تا شب دوباره برم...
موقع
اذان بود فرشاد بهم گفت خاله بيا نماز بخونيم واسه مامانم ميخوام از خدا بخوام كه
زودتر حالش خوب شه... تو قنوت بوديم كه يهو صداي جيغ و داد مامان دلمونو ريخت
فرشاد بدو بدو رفت پايين منم همونجا نشستم ديگه انگار دنيا برام رنگ نداشت هيچي
نميديدم... واي كه چه شب بدي بود.... چقدر سرد بود.... از بيمارستان به مامان زنگ
زدن و گفتن كه تموم كردي....
الهي
بميرم واسه دل مامان......
مامان
من چه طوري راضي شدي جگرگوشهتو به خاك بسپاري اخه....؟؟
بابا
تو چرا هيچي نگفتي...؟؟
خدا
اخه چرا؟ چرا؟
...
خواهر
نازنينم ميدوني با رفتنت چه بر سر مامان و بابا اومد؟؟؟ تويي كه طاقت يه لحظه
ناراحتي و غم اونارو نداشتي با رفتنت اونارو نابود كردي... انگار با رفتنت همه چيو
بردي....
كاش
بودي... كاش بابا هم بود... عزيزكم كاش بودي و ميديدي كه فرشادت مهندس شده... هموني
كه اون همه نگرانش بودي... وقتي مياد پيشم و سرشو ميزاره رو پام و ميگه آخيش چه
مزهاي ميده خاله، دلم واسه اون دل نازنينش تيكه تيكه ميشه... وقتي بهم ميگه يه
دسته از موهاي مامانمو نگه داشتم شايد يه سلول زنده توش باشه و شايد روزي علم
اونقدر پيشرفت كنه كه بتونن از اون يه سلول زنده دوباره مامانمو بسازن چشام پر از
اشك ميشه ... و اميدوارم كه يه چنين روزي براش برسه و دل غمگينش شاد شه...
واي
كه امشب چقدر گرفتهام... چقدر چشام بارونيه...
خداوندا
روح خواهرجونمو شاد كن
واسه
شادي روحش يه صلوات بفرستين....
پينوشت: وقتي داشتم ميرفتم خونه با اون حال داغونم و اون بغض وحشتناكم تو راه بودم كه فرشاد زنگ زد كه خاله كجايي كارت دارم... گفت همون جابمون الان ميام پيشت وقتي اومد ديدم تو دستش يه چيزيه... گفتم اين چيه؟ گفت واسه مامانم حلوا درست كردم... گفتم كي درست كرده ؟ گفت: خودمون... گفتم يعني كي؟ گفت: با خالم (خواهر زن باباش) درست كردم...
ديگه نتونستم بغضمو نگه دارم با صداي بلند داد ميزدم تو خيابون خدااااااااااااااااااااااااااااا
اخه اين پسر چه وقت حلوا درست كردن براي مامانشه.. امسال كه تازه ميخواد بفهمه زندگي يعني چي واسه مامانش حلوا درست كرده... بميرم واسه اون دل قشنگت عزيز دلم...
ديشب شب قشنگي نبود... تا صبح اشك ريختم، گريه كردم با صداي بلند... صبح رفتيم سر مزارش براش يه دسته گل ميخك بردم... كلي باهاش حرف زدم كلي گريه كردم... الان حس ميكنم اروم ترم...