تبليغاتX
دنياي رها

دنياي رها

در اين دنيا كه بينايان عصا از كور مي‌دزدند من نادان خوش‌باور محبت آرزو دارم.

مامانم روزت مبارك

مادر

تو تمام شادي‌‌هايت را به من مي‌بخشيدي و غم‌هايت را در خود فرو ريخته‌اي...

تا نفس دارم و بعد از مرگ نيز روحم فراموشت نخواهد كرد...

اي خداي بزرگ ...

به من توانايي بده هرگز از پله‌هاي غرور بالا نروم و لحظات شادم را در كنار مادرم باشم.

كمك كن قلب رئوف و قشنگ اين فرشته زميني‌ات را هرگز نلرزانم

و آسمان آرزوهايش را خراب نكنم....

مادر نازنينم روزت مبارك

بدون عاشقتم و طاقت يه لحظه ناراحتي تو رو ندارم...



[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 13:49 ] [ نازي ] [ ]


ميدونم يه روزي....

....و

يه روز مي‌دونم بي‌خبر، سرزده از راه مي‌رسي

جون خسته از بيدار شب، با صبح فردا مي‌رسي

وقتي رسيدي خونه‌ام، باز از تو گل بارون ميشه

صاحب خونه پيش تو، ناآشنا مهمون ميشه    ناآشنا مهمون ميشه

وقتي بيايي كوچه چراغون ميشه باز دوباره

بارون عشقم رو تن، خسته تو ميباره

طاق گل بنفشه من سر راهت مي‌بندم

پيرهن صورتي رو، تو تن تو ميپسندم

...

[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 17:10 ] [ نازي ] [ ]


بي‌تو...

بي‌ تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم...

...

بي‌تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم...

...

دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریا می دوخت و شعرهای قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است

کسی که خالی وجودم را از خود پر می کرد و پری دلم را با وجود خود خالی

دلم برای کسی تنگ است

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

دلم برای کسی تنگ است

که بیاید

و به هر رفتنی پایان دهد

دلم برای کسی تنگ است

که آمد

رفت

و پایان داد

کسی

کسی که من همیشه دلم برایش تنگ می شود

[ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 20:55 ] [ نازي ] [ ]


اتش زير خاكستر

دلتنگي

عين آتش زير خاكستر است  ...

گاهي فكر مي‌كني تمام شده              

اما 

يك دفعه

همه‌ات را آتش مي‌زند..........

[ شنبه 26 فروردین1391 ] [ 16:30 ] [ نازي ] [ ]


فرصت اخر

من چنان تاريكم كه همه ستاره‌ها هر شب به چشمانم كوچ مي‌كنند فكر مي‌كنم زن‌ها يك چيز را خيلي خوب مي‌دانند... مدارا كردن، ساختن و تحمل كردن را ...

ولي من هنوز عاشقم، عاشق دريايي طوفاني كه گرم و پرمحبت است...

عاشق چشمهايي كه هميشه خندانند و قلبي كه سالهاست عاشق است...

من مي‌خواهم به روشنايي روزهايت ايمان پيدا كنم من مي‌خواهم به باران و ياس دل خوش كنم عشق چيزيست كه هرگز نمي‌توانم دركش كنم...

نمي‌دانم بايد از آن بترسم و بگريزم و يا اعتماد كنم و بمانم... اين دوراهي تا به كي روزگارم را تهديد خواهد كرد؟؟؟

پينوشت: يكبار ديگه بهش فرصت دادم.... اما اين بار با ...

اميدوارم زندگي قشنگي رو در پيش داشته باشيم.... دلم ميخواد زيبايي‌ها رو ببينم...

خداوندا كمكمون كن...

[ جمعه 18 فروردین1391 ] [ 18:10 ] [ نازي ] [ ]


خدايا....

حس مي‌كنم خدا دستاشو باز كرده و محكم منو بغل كرده و مدام موهامو نوازش ميكنه...

خداوندا دوستت دارم... فقط تو ميدوني كه چقدر تنهام...

امروز روز خيلي سختي برام بود... از صبح همش كلنجار رفتم با روحم، با احساسم، با مغزم، با همسرم، با دوستاش، با خودم، .....

حرفاي مشاور خيلي روم تأثير گذاشت انگار با يه انرژي خيلي زياد هلم داد به طرف جلو...

الان با يه وكيل قرار گذاشتم و قراره باهاش صحبت كنم... نميدونم چي ميشه...

خيلي خسته‌ام از زندگي‌اي كه برام ساخته... اين حق من نبود...

نميدونم چرا نميتونم اين بار ببخشمش... نميتونم بهش فرصت بدم... اخه چقدر فرصت بدم اين همه مدت عوض نشده...

ديشب اولين شبي بود كه اونو از خودم رونده بودم اجازه ندادم بياد خونه و كنارم باشه از صبح مدام زنگ ميزنه و عذرخواهي ميكنه اما ديگه نه ديگه تموم شده واسم ميخوام تا آخرش برم....

بهش گفتم ديگه نميخوام ببينمت تا روز دادگاه...

خدا به دادم برس... ديگه چشمام ميسوزه... ديگه جاييو نمي‌بينم...

مگه من چه گناهي مرتكب شدم كه اين همه بايد زجر بكشم........

خدايا منو ببخش. ديگه طاقتم تمومه...


[ چهارشنبه 16 فروردین1391 ] [ 18:7 ] [ نازي ] [ ]


لعنت به عشق آتشين

ذهن آشفته‌ام ياري‌ام نمي‌كند تا آنچه در دل غمديده‌ام پنهان دارم به روي سينه سپيد كاغذ منتقل نمايم... اي كاش لحظه‌ها متوقف مي‌شد و سپس به گذشته‌ها بازمي‌گشت تا گرماي آن عشق آتشين را مشتاقانه درك و لمس كنم.....

تو كه با دست‌هاي گرم و نجيبت عشقي جاودانه را برايم به ارمغان آوردي اكنون كجايي تا بار اينهمه اندوه را از پشت خم شده از درد و رنجم برداري  و دل مرا كه چون پرنده‌اي در كنج قفس غمها اسير است را از بند غصه برهاني و با اتكا به صندوقچه قلب سرشار از عشقت دل مرا از رنج‌ها برهاني و با دست‌هاي زيبا و ظريفت دل مرا از قفس غمها نجات دهي و در كنار گنجينه هميشه نهان سينه گرمت بگنجاني... سينه‌اي كه دشت سرسبز آرزوهايم بود و درياي بيكران زندگيم را در اقيانوس پهناور خود جاي داده بود. اكنون براي كدام سپيدبختي مي‌تپد....؟؟؟؟ چشم‌هاي پرسحر و افسون تو كه مدتها يار و ياورم بود و لحظات زيباي عشق را با سياهي‌هاي جادويي‌اش برايم گرمتر مي‌كرد و هنگامي كه عاشقانه نگاهم مي‌كردي و قطرات بلورين اشك كه از عشق نهفته در دل مهربانت در لابلاي مژگان سياهت برايم مي‌افشاندي، اكنون آن چشم‌هاي زيبا را هر صبح به اميد ديدن روي چه كسي مي‌گشايي؟؟؟؟؟

لبهايي كه هر لحظه با شور و شوق عاشقانه نام مرا مي‌خواند اكنون به روي چه كسي مي‌خندد؟؟؟

لبهاي گرم و شيرينت كه مستي همه شراب‌هاي عالم در مقابل شيريني آن هيچ است اكنون لبهاي چه كسي را نوازش مي‌دهد؟؟؟

آيا روزي خواهد رسيد كه مرا با كوله بار غمها بر جاي بگذاري و بروي...؟؟؟

و من

آن روز

احساسي دارم همچون نوزادي كه تازه متولد شده و پا در اين عرصه خاكي گذاشته...

.....

من به اندازه يك آسمان دلم گرفته، مي‌خواهم گريه كنم مي‌خواهم فرياد بزنم، كاش مي‌توانستم خودم را از خود بيچاره‌ام بگيرم، كاش مي‌توانستم نباشم، بميرم...

كاش مي‌توانستم خود را از اين شب طولاني روياها برهانم كاش مي‌توانستم خاموش شوم و زبان فرو بندم فنا شوم محو شوم...

من از اين روزگار خسته شده‌ام از اين لحظه‌هايي كه حال مرا نمي‌فهمند و كند مي‌گذرند بيزارم من از تمام شايدها و بايدها متنفرم.......

اشك مرا هيچ كس نديده تا كنارم بنشيند و دلداريم بدهد...

هيچ كس نفهميد كه خورشيد چقدر دير طلوع كرد، دل من هزار بار با ياد تو خروشيد و انقلاب كرد و من با تازيانه عقل اين شورش را خفه كردم، حال خسته و زخمي گوشه‌اي زانوي غم بغل گرفته و منتظر آخرين فرصت‌ها و تصميماست...

حالا اميد و هستي‌اش در گرو قدرت عشق من است حالا فقط مي‌تواند با عشق آرام بگيرد و خواهد گرفت، چون من عاشق ديوانه‌اي بيش نبودم...

خداوندا درد درونم را به كه بگويم... چگونه دل دردمندم را آرام كنم....؟؟؟

امروز مدام به خودم مي‌گفتم «من مي‌توانم، آري مي‌توانم دوباره زندگي نوئي رو براي خودم بسازم، پاييز و زمستون با همه تغييراتشان بسيار زيبايند، آنچنانكه فصلها تغيير پذيرند من هم مي‌توانم روحم را تغيير دهم...

ولي آيا واقعا مي‌توانم و آيا قدرت و توان را در خود دارم؟ شانه‌هايم هنوز مي‌سوزد تنم مثل سنگي بر پيكر بي‌جانم سنگيني مي‌كند... هنوز پاهايم توان حركت و تلاش را ندارد و خسته‌تر از آني هستم كه توان ناملايمات زندگي را داشته باشم...

ولي دلم اين بار مي‌خواهد كه در تصميم خود قاطع باشد... و جلوي همه وسوسه‌ها پايداري كنم و تنها همين حس است كه مي‌تواند مرا براي رسيدن به فرداي بهتر كمك كند.....

خداياااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا به دادم برس..... ديگر نايي برايم نمانده........... مگر من چقدر طاقت دارم........

ديگه نمي‌تونم با چشمام شاهد شكستن قطعه قطعه روح و قلبم باشم....

[ دوشنبه 14 فروردین1391 ] [ 19:56 ] [ نازي ] [ ]


نوروز 1391 مبارک

تو آفتاب و جهان جز به جستجوی تو نیست

بهار در نظرم غیر رنگ و بوی تو نیست

سال ۱۳۹۱ مبارک

امیدوارم سال جدید سالی سرشار از شادکامی و بهروزی و سلامتی باشه...

نوروزتان پیروز

[ پنجشنبه 3 فروردین1391 ] [ 13:36 ] [ نازي ] [ ]


---

حالم از اين روزا بهم ميخوره.     اي كاش زود تموم شه اين روزاي مسخره.    خدايا تحملمو زياد كن.   صبرم بده

[ شنبه 27 اسفند1390 ] [ 18:10 ] [ نازي ] [ ]


تو را چه بنامم؟؟

مهربانم سلام، امروز باز صفحات سفيد كاغذ مدام بر من چشمك مي‌زنند و شوقي وصف‌ناپذير مرا به نوشتن فرا مي‌خواند...

زيباي من، در وصف تو مي‌گويم، مي‌خوانم، مي‌سرايم و فرياد مي‌زنم كه وجودي وصف‌ناپذيري، هر چه از زيبايي بي‌مثالت، از وجود پرمهرت بگويم كم گفته‌ام كه به خداوندي خدا نمي‌دانم تو را چه بخوانم و چه بنامم...

آخر تو كه هستي كه مرا اينچنين شيفته خودت كرده‌اي كه در راه رسيدن به تو روز و شب خود را گم كرده‌ام، تو را قسمت مي‌دهم به همه نيلوفران عاشق ... راز اين شيفتگي را بر من بنما كه من در بيان دليلش به راستي كه وامانده‌ام... و هر چه مي‌گردم كمتر مي‌يابم...

روزي كه چشم من به جمال بي‌مثال تو افتاد ناگاه خود را در بياباني ديدم كه در آن براي قطره‌اي از آب در جوش و خروشم و هر چه مي‌گردم تشنگي مضاعف و رسيدن به آب محال ممكن مي‌گردد و براي رسيدن به آبي كه تو سرچشمه آني از هيچ مانعي واهمه ندارم...

محبوبم آنچنان مرا شيفته خود كرده‌اي كه همه لحظاتم را در فكر تو و به ياد تو مي‌گذرانم و آرزويي جز وصال شيرين تو ندارم... دوستت دارم به سان مادري كه تنها نوزاد و ميوه وجودش را دوست دارد و هر لحظه آرزوي ديدارت را دارم كه اميدوارم در آينده‌اي نه چندان دور به واقعيت بپيوندد...

نازنينم بدان كه من در هر جا كه باشم خاطره‌هاي شيرين با تو بودن را فراموش نخواهم كرد و هميشه به روزهاي خوشي كه با تو داشتم فكر خواهم كرد چرا كه من به همان خاطرات دلخوشم و به شوق آنها زنده‌ام...

[ سه شنبه 16 اسفند1390 ] [ 14:1 ] [ نازي ] [ ]


شبي رويايي...

زيباي من سلام. و باز هم سلام...

حال كه انگشتان دستانم بيصبرانه در سوز و گذار نوشتن است برايت مي‌نويسم و مي‌نگارم از قلبي كه مالامال از محبت‌هاي بي‌شائبه توست...

امشب....

امشب براي من شبي است پر از رؤيا، روياي چه؟ نمي‌دانم؟ اما شبي است به ياد ماندني... شبي كه هيچ‌گاه در زندگي آن را به فراموشي نخواهم سپرد...

اي همه دنياي من... مي‌داني كه چقدر دوستت دارم...

مي‌داني كه بودنت برايم باارزش‌تر از دنيايي است كه در آنم... دنيايي كه انسان‌ها فريفته زرق و برق آنند... آه! اي كاش مي‌دانستي كه در قلب كوچكم چه مي‌گذرد... اندوهي بي‌پايان از آنچه كه به زبان نمي‌آيد... حتي قلم هم ياراي نوشتن مكنونات قلبم را ندارد... نمي‌دانم كه چگونه و به كدامين شيوه آن را برايت بيان كنم كه بي هيچ شك و شبهه آن را باور كني...

اي دوست من، اي زندگي من، اي همه وجود من و اي زيباي بي‌مثال من چه ميشد اگر شب‌هاي من را چو روز روشن مي‌كردي و آرزوي ديرينه مرا كه همانا بودن در كنار تو و داشتن يك آرامش ابدي است را برايم برآورده مي‌كردي ... تو خود مي‌داني كه جدايي از تو چگونه روح و فكر و روان مرا به هم مي‌ريزد تو خود ميداني كه چگونه وابسته‌ات هستم و عاشقانه در فراقت مي‌سوزم...

پس اي عزيز؛ در كنارم بمان و لحظه‌اي تنهايم مگذار....

[ پنجشنبه 11 اسفند1390 ] [ 3:46 ] [ نازي ] [ ]


دست‌هايت را مي‌خواهم

ويرانم، خراب و فروريخته، كاش نيستي را مي‌شد خريد، كاش مرگ دست خودم بود، كاش دل‌ها اينقدر سخت و سرد نبودند، كاش يك نفر دلش به حال من مي‌سوخت...

چگونه توانستي رهايم كني و ذره ذره آب شدنم را به تماشا بنشيني من محتاجم، محتاج دست نوازشگري كه اشكهايم را بزدايد و براي تمام دردهايم حرف‌هايي از جنس آب و آينه داشته باشد ولي تو آن را از من دريغ مي‌كني...

.......... آدمهايي هستن كه بودنشون.... حتي مجازي ..... به آدم آرامش ميده!!!... دوستي‌شون برات حقيقي مي‌شه .... و يهو ميشن يه قسمتي از زندگيتتتتتت...... اما ..... بيخيال............. همش يه روياي بچه گونست....

[ یکشنبه 7 اسفند1390 ] [ 18:4 ] [ نازي ] [ ]


اخرين عشق

اين چه عشقي است كه جانم را مي‌سوزاند

اين چه شور مرموزي است كه از ميان تك‌تك ياخته‌هاي تنم نام تو را فرياد مي‌زند؟

شايد من ديوانه باشم كه براي چنين عشقي كه فرجامي برايش نيست اينچنين مي‌سوزم. طعم دلدادگي‌هاي مجازي را بارها چشيده‌ام. اما عشق تو وراي عشق‌هاي ديگر است.

اين فريادهاي درونم، اين ضجه هاي دل محزون و ستمديده‌ام، اين ذوب شدن و از بين رفتن همه گواه عظمت اين عشق و جاودانه بودن آنست...

اي كاش هميشه در كنارم بودي تا دلنشين‌ترين ترانه‌هاي عاشقانه را از اعماق قلبم در گوش‌هاي نازنينت زمزمه مي‌كردم. نامت را كه رمز زيستن من است بارها فرياد مي‌زدم. چشم‌هايت كه گرانبهاترين گنجينه دنيا در قرنيه بي‌نظير آن نهفته است را با بوسه‌هاي گرمم نوازش مي‌دادم و دل مهربانت را كه عظيم‌ترين زمينه‌هاي عشق در آن پنهان است از كلمات آتشين و محبت آميز خود كه تنها از پنهاني‌ترين نقاط دل وجودم مي‌تراود سرشار مي‌كردم.

اما دريغ و درد كه عمر با تو بودن چه زود گذشت چه زود طعم تلخ بي تو بودن را چشيدم و چه زود بي تو ويران شدم و از پاي نشستم و در غم هجران تو پيراهن عافيت بر تن دريدم...

اي كه سفره شبانه‌ام را با عطر ياد تو و روياي سيماي پريوشت رنگين مي‌كنم نگزار بي‌تو بسوزم و از پاي بيفتم.. بيا تا دوباره غنچه خنده بر روي لبهايم گل شود تا دوباره دل نيمه جانم كه هميشه فقط به ياد تو و براي تو مي‌تپد جان بگيرد و در هواي با طراوت عشق تو نفسي تازه كند.

بي تو طوفانزده دشت جنونم، تو چنان مي گذري غافل از اندوه درونم بيا و چيني دل شكسته‌ام را با بند محبت بند بزن و اين دل ديوانه را كه تكه و پاره‌هايش مي‌رود تا به دست فراموشي سپرده شود مرهمي باش تا كه تكه‌هاي خويش را با بوسه‌هاي گرم و عاشقانه‌ات و با نوازش‌هاي مهربانه‌ات به هم متصل كني و چون هميشه صاحب و مالك آن باشي.

تو را با تمام ناراحتي‌هايت، با تمام مشكلات و با تمام زجرهايي كه در راه رسيدن به تو وجود دارد دوست دارم و قسم به همه قلب‌هايي كه از عشق پاره پاره شده و خون پاك عشاقي كه در راه معشوق جان داده‌اند جز در راه عشق تو و خواستن تو قدم برنمي‌دارم و جز نام شيرينت زمزمه نمي‌كنم و در دل حزينم جز عشق جاودانه‌ات فريادي برنمي‌آورم چرا كه در دل من هيچ كس مثل تو نشد و هيچ چيزش مثل تو نبود.

اگر برايم اولين نبودي بدان تا روزي كه در خاكم جاي دهند در قلبم آخريني حتي در آن زمان هم خاكم از بوي جانفزاي تو معطر است و هنوز هم خاكم عشق تو را فرياد مي‌زند...

[ چهارشنبه 3 اسفند1390 ] [ 15:8 ] [ نازي ] [ ]


...

امروز مامان عمل داره... اصلا طاقت ناراحتي مامانو ندارم... خدايا تو كه ميدوني تو اين دار دنيا من فقط يه مامان دارم كه از صميم قلبش دوستم داره ازت ميخوام كه برام صحيح و سالم نگهش داري و مواظبش باشي... خدايا زود خوبش كن من طاقت درد كشيدنشو ندارم...

مامان از اون لحظه كه رفتي اتاق عمل نميدونم چرا دلم اينجوري شده همش هم چشمام اشكيه ... با اينكه ميدونستم اما الان فهميدم كه مامانم خيلي دوستت دارم...

خداوندا مامانمو به تو ميسپرم...

براش دعا كنين...

[ دوشنبه 1 اسفند1390 ] [ 14:35 ] [ نازي ] [ ]


نگاه تو...

اینروزها و شبها که همه گمان آمدن تو را از خیال من پاک می کنند  ، از پشت پنجره ای به ماه نقره ای چشم دوختم که با کمی فاصله شاید تو هم شبهای زیادی بهش نگاه کردی... باور نمی کنم ، وقتی می خوای خسته از هیاهوی روز چشماتو ببندی ، ماه  ؛ این جادوی نقره ای آسمون ؛  هیچ چیز رو بیاد تو نیاندازه...  هیچ شبی و هیچ خاطره ای....   هیچ یادی و هیــــــــــــــــــــــچ یادگاری...   چه کودکانه ستاره به ستاره  آسمان را از نگاه هرشب تو تماشا کردم...   از نگاه هر شب خورشیدکی که عاشقانه می درخشید...   به چهار دیوار خودم می اندیشم و چهار دیوار تو، که تنها شاهد عشق بزرگ ما بودند.   امشب فهمیدم ، چهار دیوار تو ماه دارد و گاهی باران....  و چه تلخ که دیوار چهارم  من کویر خشک و برگهای زرد پاییزیست....  گله ای نیست ، که این هم برگ دیگریست بر دفتر سنگین فاصله هایمان....  فاصله هایی که آمدند و میان ما خانه کردند ، فاصله هایی که شاید بودند و ما ندیدیم... بودند و ما پررنگ ترشان کردیم....  بودند و بودند و بودند تــــــــــــــــــــــــــا انقدر بزرگ شدند که دیگر چیزی از ما نماند. من و تو دوبــــــــــــاره بعد از سالها ،  من و تو شد.... با کوله باری پر از خاطرۀ  ما شدن. همین امشب که از چهارچوب هر شب نگاه تو به ماه نگاه می کنم، تو آنسوی باران ، در سرزمین سبز همیشه رویاهایمان!  چشم بستی به هر چه که بود و شاید هست.... امشب من و ماه می گذرد ،چیزی نمانده تا سحر؛  مانده ام با طلوع فردا  و چهار چوب هر روزه نگاه تو ، چه کنم خورشیدکم.

[ یکشنبه 30 بهمن1390 ] [ 19:49 ] [ نازي ] [ ]


بي تو بودن...

مي‌خواهم بنويسم... اما نمي‌دانم آيا تو آنها را مي‌خواني يا نه؟

بر برگي از ياس شعرهاي بهاري با تو بودن را مي‌نويسم، با نگاه سحر به افق ديده‌ات لبخند مي‌زنم، سياهي را رنگ مي‌زنم تا وقت زودتر بگذرد و تو زودتر بيايي، بي‌تو بودن عمر مرا به انتها مي‌رساند... با تو بودن همچو آتشي است كه مرا در عشق تو مذاب مي‌كند، لبخندت را همچون آئينه‌اي به من بسپار تا هر دمم عاشقانه با نگاه‌هاي تو خاكستر شود. ماه شو و مرا از نقاب سياه شب نجات بده، چه بگويم كه در تو اثر كند و تو مرا از هر چه پوچي است نجات دهي، به نگاهت قسم كه خيال مرا از تو گريزي نيست، هميشه اين منم كه براي پرسشي ساده پريشانم: آيا مرا دوست داري؟؟؟

بگذار زندگي كنم، بگذار زير سايه مهربان وجودت، بودن تو وجود داشتن را احساس كنم، مرا بفهم... آرزوهايم را ببين، كمي به من بيانديش، اجازه بده كه زير بارش نگاهت معني هستي را درك كنم... اي بهترين يار ... اي اميد آينده مبهم...

باور كن بدون تو اين سرزمين قفسي بيش نيست اين دريا، اين آسمان نقاشي بي‌احساسي است كه نمي‌فهمد من دنيا را فقط با تو مي‌خواهم من زندگي را، عشق را با تو مي‌خواهم فقط با تو ...

تو كه هميشه مي‌گريزي ... اما ايرادي ندارد، تحمل، نخ رنگيني است كه من در حاشيه همه اخلاقم كوك مي‌زنم و از هيچ كس آدرس خشم را نمي‌پرسم...

مهربانا، جانا كمي به اشكهايم بيانديش...

پي‌نوشت: خيلي داغونم... تمام شب گذشته رو بيدار بودم و اشك ريختم... خسته شدم ديگه... خيلي سخته... خيلي

[ جمعه 28 بهمن1390 ] [ 15:55 ] [ نازي ] [ ]


ولنتاين مبارك

عشق مرگ نيست، زندگيست...

سخت نيست، عين سادگيست...

عشق عاشقانه‌هاي باد و گندم است...

اولين پناهگاه كودكي، آخرين پناهگاه آدم است...

زندگي زيباست حتي اگر كور باشي...

خوش آهنگ است حتي اگر كر باشي...

مسحور كننده است حتي اگر فلج باشي...

اما

بي‌ارزش است اگر ثانيه‌اي عاشق نباشي... 

...ولنتاين مبارك...

[ سه شنبه 25 بهمن1390 ] [ 15:53 ] [ نازي ] [ ]


براي تو...

نمي‌دانم نوشته‌هايم را مي‌خواني يا نه...،

اما فقط براي تو مي‌نويسم... كه نگاهت تكراري از آسمان است...

تو هماني هستي كه بهار را برايم به ارمغان آوردي

و

من هماني هستم كه به عشقت وفادار مانده‌ام و روزهاي بي‌تو را در دفترم شمارش مي‌كنم...

[ شنبه 22 بهمن1390 ] [ 18:52 ] [ نازي ] [ ]


معجزه...

دلم خيلي چيزها مي‌خواهد

يك لالايي كودكانه با صداي مادر

يك بغل و بوسه پدرانه

دلم شب مي‌خواهد...

شبي آرام با آسماني پرستاره و يك موسيقي آرام

دلم دستي نوازشگر مي‌خواهد، دستي كه دستِ تو باشد

من همين جا مي‌مانم

... كنار تمام چيزهايي كه مي‌خواهم

شايد معجزه‌اي شود...

 
[ چهارشنبه 19 بهمن1390 ] [ 18:22 ] [ نازي ] [ ]


خيال شيرين

خيالي شيرين بود

همين كه خيال مي‌كردم دوستم داري،

با اين خيال زندگي مي‌كردم...

اما ....

تصميم دارم تمام خيالات و توهمات را كنار بگذارم

مي‌دانم چيز زيادي براي زندگي‌ام باقي نمي‌ماند

اما ...

همين خيالات گاه آزاردهنده بود هر چند زيبا

ديگر گلويم جاي بغض ندارد

اما ...

گاه دلــــــ‌ تنگت مي‌شوم....

[ سه شنبه 18 بهمن1390 ] [ 15:9 ] [ نازي ] [ ]


...!!

اي همه دنياي من... ديدي چگونه يك شبه همه روياهاي شيرين خودم رو از دست دادم، ديدي چگونه همه آرزوهايم به تلي خاك تبديل شد...

اي همه وجودمن، اي نفس خسته من، اي زيباي من، اي اميد جان خسته من، اي تنها بهانه من براي زندگي در بيابان سرد و خاموش، اي تنها هواي پاك من در ورطه آلودگي، ديگر به چه اميد زنده باشم كه ديگر مرا اميدي نيست... تنها اميدم را هم از دست دادم....

امروز با حرفي كه از صدها فحش بدتر بود همه كاخ‌هاي آرزويم كه با هزاران اميد و آرزو در رسيدن به فردايي بهتر ساخته بودم از بين رفت و با خاك يكسان شد...

به دادم برسيد اي روح‌هاي خسته در چرخه زمان ... مرا در خود گيريد كه ديگر رمقي برايم نمانده، خسته‌تر از آنم كه حتي قدمي بردارم... نمي‌داني تنها اميد خود براي زندگي را از دست دادن چه معنايي دارد...

خيلي سخت است كه انسان مرگ روياهايش را ببيند اما من با چشم خود ديدم كه غنچه رويايم چگونه پرپر شد... ديگر هيچ اميدي ندارم...

تو خوب ميدانستي كه تنها دلخوشي من چيست... ميدانستي كه به چه عشقي شب چشمانم را مي‌بندم و صبح با چه عشقي باز ميكنم... و تو خيلي بهتر ميدانستي كه چگونه ارام ميشدم و ارامش اين زندگي سراسر غمگينم و پرآشوبم در چه چيزي خلاصه ميشود....

انسان بي‌اميد دليلي براي زندگي در اين دنيا نمي‌بيند پس بايد رخت بربندد و به دياري بدون حرف و تهمت و كنايه بگريزد پس اي ديار ارواح گمشده مرا درخود بگيريد كه تنها در جمع شما اندكي آرامش بر من باز خواهد گشت...

بشتابيد كه بي‌صبرانه در انتظار خفتن در آغوش شمايم.......


دلم گرفت اي همنفس

پرم شكست تو اين قفس

تو اين غبار، تو اين سكوت

چه بي‌صدا، نفس نفس

از اين نامهربوني‌ها    دارم از غصه مي‌ميرم  

رفيق روز تنهايي يه روز دستاتو مي‌گيرم   

تو اين شب گريه مي‌توني   پناه هق‌هقم باشي  

تو اي همزاد همخونه    چي ميشه عاشقم باشي؟؟؟؟

دوباره من               دوباره تو

دو همنفس دو همزبون

دوباره عشق           دوباره ما

دو همسفر دو همصدا

تو اي پايان تنهايي       پناه آخر من باش

تو اين شب مرگي پاييز     بهار باور من باش

بزار با مشرق چشمات شبم روشنترين باشه

ميخوام آيينه خونه با چشمات همنشين باشه


[ جمعه 14 بهمن1390 ] [ 18:31 ] [ نازي ] [ ]


دوستت دارم...

محبوبم...

امروز كه به تو مي‌انديشم، گويي در تمامي رگ‌هاي تنم خون گرم عشق تو مي‌جوشد و سلول‌هاي بدنم نام تو را فرياد مي‌كشند.

لحظه‌ به لحظه تو را در كنار خود حس مي‌كنم و قلبم تنها با عطر ياد تو و براي تو مي‌تپد. گويي عمر كوتاه آشنايي ما چنان در قلب رنجورم غوغايي به پا كرده كه گاهي مي‌انديشم سالهاست مي‌شناسمت...

كاش در كنارم بودي تا هر دو از اين سكوت لذت مي‌برديم و من در اين سكوت دلنشين فقط در چشم‌هاي افسونگرت ديده مي‌دوختم و سخن دل را در آن جاري مي‌ساختم... چون تنها در سكوت است كه موج احساس ناگهان مي‌جوشد مي‌غرد و در يك آن عاشقانه بر سر و روي محبوب مي‌ريزد. مگر در هر ثانيه چند كلمه مي‌تواند از ميان لبان بيرون بريزد تا بيانگر احساس درون عاشق باشد؟

عاشق ديوانه‌اي كه عمر بي‌ارزش خود را ذره‌اي ناچيز در مقابل محبوب زيباي خود مي‌داند تا فدايش كند...

دلم مي‌خواهد در كنارم بودي تا ديوانه‌وار فرياد شوق مي‌كشيدم: د و س ت ت د ا ر م ... تا تن مرمرينت را با اشك‌هاي عاشقانه‌ام غسل عشق مي‌دادم چرا كه تو با دل مهربانت لياقت والاترين محبت‌هاي روي زمين را داري ... نه اشتباه مي‌كنم... محبت‌هاي روي زمين براي تو كافي نيست، ارزش تو را تنها با فرشتگان درگاه ذات اقدس احديت بايد سنجيد...

بلبل خوش آهنگ شيداي من، عاشق بي‌قرار خود را مسوز كه از او جز تن بي‌تاب و توان و بال و پر سوخته كنج قفس چيزي نمانده است... باز آي و دل تنگ مرا مونس جان باش، مگذار در اين قفس تنگ پرپر بزنم. از اين مي‌هراسم روزي بيايي كه از اين مرغك بي‌جان در كنج قفس عشقت جز مشت پري نمانده باشد...

بالاخره روزي از شدت آتش درونم براي اينكه بداني چقدر دوستت دارم در مقابل ديدگانت دلم را از سينه بيرون مي‌كشم تا ببيني درون قفس سينه‌ام آتشفشاني برپاست كه دلم را مي‌سوزاند و دل بيچاره‌ام در صيقل عشق تو چون آيينه‌اي شده كه جز نقش تو در خود ندارد و تو را اولين و آخرين مي‌داند كه در آن جاي دارد و سپس در برابر چشمان نافذت پرپر مي‌زند و فداي خاك پاي نازنينت مي‌شود...

پس حال با ديدگان نافذت به درون دلم بنگر... ببين اين زخم‌هاي جانكاهي است كه با دست زندگي به دلم نشسته و اين نيز زخم‌هاي گوارايي است كه دست عشق بر آن نهاده...

و اما امشب ... غريبانه شبي ديگر بود...

رايحه بهاري تنت از ميان باغستان خزان زده ذهنم گذشت، افكار زنداني از لابه‌لاي ميله‌هاي تنم پر گشودند... خاطره‌ها صدايم زدند و سوار بر نسيم خيال از سراب جدايي پريدم.... صفحه‌اي باز كردم تا در مقابل هجوم موهوم واژه‌ها بنگارم       دوستت دارم....

[ یکشنبه 9 بهمن1390 ] [ 20:8 ] [ نازي ] [ ]


براي قاصدكم ...

سلام قاصدك قصه‌هاي تنهايي من

خوبي؟ سرحالي يا تو هم مثل من اسير غمي پنهاني كه از علتش خبر نداري؟

قاصدك من، گل رويايي من كجايي؟ چرا هر چه مي‌جويم كمتر ترا مي‌يابم؟ مي‌بيني چه مي‌كشم؟ تو خبر داري از درد درونم؟ تو مي‌بيني كه من چگونه رنج مي‌كشم؟ مي‌بيني حرف‌هاي درونم، قلبم، احساسم را هيچ كس نمي‌فهمد... مي‌بيني كسي را كه مرا درك كند نمي‌يابم...

اي سنگ صبور من! بگذار از تو بپرسم. بگذار از تو جويا شوم كه چرا؟ تا كي؟ بايد شاهد اين همه خرد شدن احساس باشم.... تا كي بايد خرد شدن شخصيتم را شاهد باشم. تا كي؟

تنها مونس لحظات من... تنها همدرد شب‌هاي بي‌كسي من... نمي‌دانم چرا و تا كي بايد تحمل كنم؟؟!!

تو مي‌داني كه از درد تنهايي به كامپيوتر پناه مي‌برم اما هيچ كس نمي‌داند... تو از قلب من آگاهي، تويي كه در من زندگي مي‌كني... با من مي‌خوابي و با من از خواب بيدار مي‌شوي... اي زيباي من، اي انيس شب‌هاي من... خسته‌ام! تنهايم! درد درونم را به كسي نتوانم گفت ... نمي‌دانم؟

خسته‌ام ... از زندگي كردن خسته‌ام، از زيباييها متنفرم، از خوبيها سيرم، از طبيعت بيزارم...

اي كاش هر لحظه كه آدمي آرزوي مرگ مي‌كرد مرگ او را در آغوش خود پناه مي‌داد.

اي كاش زيستن اجباري نبود و من مجبور نبودم رنج تنهايي را با زيستن اجباري شاهد باشم.

آخ كه قلبم شكسته... چو مجروحي كه هيچ گاه زخمهايش را التيامي نيست... چو بيماري كه دردش را درماني نيست و چون اسيري كه زندانش را بخششي نيست.... چو پرنده‌اي كه بالهايش را از دست داده...

خدايا خسته‌ام، از همه سختي‌ها، نامرديها، شكسته شدن غرورها، خسته‌ام و بيزار...

آخر تا كي مي‌توانم تحمل كنم... اي كاش كه دردهايم را پاياني بود...

اي خدا دردم را درماني ده كه ديگر از افسردگي قلب و روحم خسته شده‌ام...

ديگر نمي‌خواهم زنده بمانم...

ديرزماني است كه هيچ شادي و خوشي قلب اندوهگينم را شاد نمي‌كند... نمي‌دانم چرا روحم آرامش نمي‌يابد نمي‌دانم چرا آرام و قرار ندارد... روحي منقلب و خروشان در جسمي ساكن و ساكت كه ديگر تحمل جسم را ندارد...

آخ خدايا دردم را درمان ده كه صبري برايم نمانده... ديگر خود نيز به حال خود مانده‌ام نمي‌دانم چه مي‌خواهم... نمي‌دانم از اين دنياي پرفريب چه مي‌خواهم كه در دسترسم نيست... نمي‌دانم چرا اينقدر پريشانم...

مي‌داني احساس مي‌كنم همه وجودم در بند است...

نمي‌دانم اين چه حسي است كه همه وجودم را پاره پاره مي‌كند. احساس در بند بودن بد احساسي است...

من آزادم و آزاد آفريده شده‌ام... از اين كه اسير و دربند باشم نفرت دارم ... آه خدايا .......

شبهاي تاريكم را پاياني نيست... آخر چرا؟

دردهايم را درماني نيست ... آخر چرا؟

غصه‌هايم را هيچ پايان نيست... آخر چرا؟

اي خدا از همه جا مانده‌ام و از همه جا رانده به كجا پناه ببرم....

خداي بزرگم كمكم كن... اي آرامش بخش روح خسته‌ام

كمكم كن و بداد دل بيمارم رس كه جز تو اميدي ندارم....


[ چهارشنبه 5 بهمن1390 ] [ 18:18 ] [ نازي ] [ ]


تنهاتر....

ياد گرفتم كه عشق با تمام عظمتش دو سه ماه بيشتر زنده نيست

ياد گرفتم كه عشق يعني فاصله و فاصله يعني دو خط موازي كه هيچگاه به هم نمي‌رسند

ياد گرفتم در عشق هيچكس به اندازه خودت وفادار نيست

و

ياد گرفتم هر چه عاشق‌تري،     تنهاتري


[ یکشنبه 25 دی1390 ] [ 17:15 ] [ نازي ] [ ]


مواظب خودت باش

كسي كه دوستت داره، همش نگرانته

به خاطر همين بيشتر از اينكه بگه دوستت دارم

                                              ميگه مواظب خودت باش....

[ یکشنبه 18 دی1390 ] [ 19:33 ] [ نازي ] [ ]


بالاخره روزي ...

آنچه ميخواهيم نيستيم، آنچه هستيم نمي‌خواهيم

آنچه دوست داريم نداريم

آنچه داريم دوست نداريم، اما عجيب است كه هنوز زنده‌ايم...

و اميدوار

به اينكه

روزي، جايي، در كنار كسي

بالاخره

خوشبخت خواهيم شد

...

[ شنبه 17 دی1390 ] [ 17:48 ] [ نازي ] [ ]


جات خيلي خاليه...

اصلا ماه دي رو دوست ندارم......

 مدام بهش مي‌گفتم كه امسال بايد يه تولد حسابي بگيري و اون بر عكس سال‌هاي قبل كه همش ميگفت اصلا من از تولد گرفتن خوشم نمياد هيچ چي نميگفت همين طوري نگام ميكرد و اخرش هم بهم گفت كه باشه برو هر چي كه فكر ميكني لازمه بگير و هر چي ميخواي درست كن و هر كيو كه ميخواي دعوت كن...

23 مرداد 82 بود اول از همه رفتم يه كيك بزرگ قلب سفارش دادم با روكش شكلاتي كه روش پر بود از گل‌هاي رز شكلاتي خيلي قشنگ بود ميخواستم بهش بگم كه هميشه تو قلب ما جا داري ... كلي بادكنك‌هاي رنگي باد كردم و از سقف اويزون كردم، كلي هم چيزاي ديگه درست كرديم مهمون خاصي دعوت نكرديم فقط گفتم عمه‌اينا اومدن خونه مون و فقط خودمون بوديم كلي آرايش كرد كلي لباس عوض كرد و كلي عكس گرفت... كلي با هم رقصيديم.... يادش به خير بابا هم بود چقد خوشحال بود چقد رقصيديم و خنديديم... انگار ميخواست يه خاطره فراموش نشدني برامون بزاره...

نميدونستم كه اون شمع 32 آخرين شمع زندگيشه كه داره فوت ميكنه... انگار خودش ميدونست كه اخرين شمعه... الان كه عكسشو نگا ميكنم حس ميكنم يه اشكي تو چشماشه

وااااااااااااااااااااااااي كه چقدر سخته نبودنت

اي سنگ صبور من

خواهر جون من

يادته چقدر قشنگ حرفامو گوش ميكردي... هميشه حس ميكردم با تو خيلي راحتم هر چي كه ميشد اول بايد به تو ميگفتم...

اي كاش هيچ وقت اون روز نمي رفتي... يادمه اومدي خونمون.. بالا هم نيومدي، مامان خونه نبود... ميخواستي خداحافظي كني ميخواستي بري كجا اخه؟؟؟؟؟... بوست كردم و گفتم برو مواظب خودت باش... خودت رانندگي ميكني؟ با يه نگاهي گفتي اره... گفتم خواهرجون تو رو خدا مواظب باشيا... آروم اروم برين...

شب بود كه زنگ زدن و گفتن كه بيمارستاني نميدونم چه طوري با مامان اومديم اونجا وقتي تو اون وضعيت تو رو ديدم شوكه شده بودم اشك امونم نميداد كه بپرسم چي شده بهت ... ظاهرا چيزيت نبود فقط درد ميكشيدي... اما دكترا و پرستاراي دور و برتو ميديدم كه هي اينور و اونور ميرن و داران با هم پچ پچ ميكنن چيزي به ما نمي‌گفتن... فقط ميگفتن پدر اين خانم نيومد... بايد زير اين برگه رو امضا كنن بايد زود بره اتاق عمل ببينيم خونريزي داخلي نداره... بابا هم نبود... بهش زنگ زديم كه زود بيا اما خارج از شهر بود يه كم طول ميكشيد تا بياد... واي خداي من... انگار همه چي دست به دست هم داده بود...

از يكي از پرستارا شنيدم كه به اون يكي ميگفت اون خانمرو ديدي طفلي قطع نخاع شده سريع سرمو برگردوندم ببينم خطابش به كدوم خانم‌اس... وقتي ديدم به تو اشاره ميكنن انگار دنيا رو سرم خراب شده بود همونجا نشستم رو زمين كنار ديوار...

خداي بزرگ من.... اخه چرا... چرا همه خوبا رو زودتر ميبري...

بيست روز تو آي‌سي‌يو بودي روز و شبمون يكي شده بود مدام پشت اون در نشسته بوديم و هر لحظه به اين اميد كه بگن حال تو بهتره...

13دي 82 بود امتحان داشتم ساعت 9 صبح... برف شديدي اومده بود هوا خيلي سرد بود... دلم بدجوري شور ميزد نتونستم برم دانشگاه راهم كج كردم سمت بيمارستان و گفتم قبل رفتنم اول تو رو ببينم... مثل هر بار كه مي اومدم سخت نگرفتن و زود منو راه دادن تو آي سي يو...

اومدم تو بيدار بودي نگام كردي... بهم گفتي برو كامپيوتر هوشمند اونجا حساب دارم واسم تسويه كن... بهم گفتي مواظب فرشادم باش... گفتي حواست به درساش باشه... گفتم باشه خواهر جون تو فكر هيچي نباش... ايشالا زود خوب ميشي مياي به همه چي ميرسي  نگران فرشاد هم نباش همه امتحاناش خوب شده...

همش سرفه ميكردي... ديرم شده بود اما دلم نميخواست از كنارت برم. پيشونيتو بوس كردم بهت گفتم تو خوب ميشي... پرستاره گفت خانم سريعتر بريد بيرون دكتر داره مياد...

رفتم دانشگاه اما همش فكرم پيشت بود زنگ زدم به مامان و گفتم برو پيش خواهرجون يه جوري بود همش سرفه ميكرد... تا عصر دانشگاه بودم... چند بار به مامان زنگ زدم بهم گفت تا بعدازظهر پيشش بودم حالش بهتر بود ديگه اومدم خونه تا شب دوباره برم...

موقع اذان بود فرشاد بهم گفت خاله بيا نماز بخونيم واسه مامانم ميخوام از خدا بخوام كه زودتر حالش خوب شه... تو قنوت بوديم كه يهو صداي جيغ و داد مامان دلمونو ريخت فرشاد بدو بدو رفت پايين منم همونجا نشستم ديگه انگار دنيا برام رنگ نداشت هيچي نميديدم... واي كه چه شب بدي بود.... چقدر سرد بود.... از بيمارستان به مامان زنگ زدن و گفتن كه تموم كردي....

الهي بميرم واسه دل مامان......

مامان من چه طوري راضي شدي جگرگوشه‌تو به خاك بسپاري اخه....؟؟

بابا تو چرا هيچي نگفتي...؟؟

خدا اخه چرا؟  چرا؟

...

خواهر نازنينم ميدوني با رفتنت چه بر سر مامان و بابا اومد؟؟؟ تويي كه طاقت يه لحظه ناراحتي و غم اونارو نداشتي با رفتنت اونارو نابود كردي... انگار با رفتنت همه چيو بردي....

كاش بودي... كاش بابا هم بود... عزيزكم كاش بودي و ميديدي كه فرشادت مهندس شده... هموني كه اون همه نگرانش بودي... وقتي مياد پيشم و سرشو ميزاره رو پام و ميگه آخيش چه مزه‌اي ميده خاله، دلم واسه اون دل نازنينش تيكه تيكه ميشه... وقتي بهم ميگه يه دسته از موهاي مامانمو نگه داشتم شايد يه سلول زنده توش باشه و شايد روزي علم اونقدر پيشرفت كنه كه بتونن از اون يه سلول زنده دوباره مامانمو بسازن چشام پر از اشك ميشه ... و اميدوارم كه يه چنين روزي براش برسه و دل غمگينش شاد شه...

واي كه امشب چقدر گرفته‌ام... چقدر چشام بارونيه...

خداوندا روح خواهرجونمو شاد كن

واسه شادي روحش يه صلوات بفرستين....

پي‌نوشت: وقتي داشتم ميرفتم خونه با اون حال داغونم و اون بغض وحشتناكم تو راه بودم كه فرشاد زنگ زد كه خاله كجايي كارت دارم... گفت همون جابمون الان ميام پيشت وقتي اومد ديدم تو دستش يه چيزيه... گفتم اين چيه؟ گفت واسه مامانم حلوا درست كردم... گفتم كي درست كرده ؟ گفت: خودمون... گفتم يعني كي؟ گفت: با خالم (خواهر زن باباش) درست كردم...

ديگه نتونستم بغضمو نگه دارم با صداي بلند داد ميزدم تو خيابون خدااااااااااااااااااااااااااااا

اخه اين پسر چه وقت حلوا درست كردن براي مامانشه.. امسال كه تازه ميخواد بفهمه زندگي يعني چي واسه مامانش حلوا درست كرده... بميرم واسه اون دل قشنگت عزيز دلم...

ديشب شب قشنگي نبود... تا صبح اشك ريختم، گريه كردم با صداي بلند... صبح رفتيم سر مزارش براش يه دسته گل ميخك بردم... كلي باهاش حرف زدم كلي گريه كردم... الان حس ميكنم اروم ترم...

[ دوشنبه 12 دی1390 ] [ 19:44 ] [ نازي ] [ ]


غريبه آشنا

تو از شهر غریبه بی نشونی اومدی

تو با اسب سفید مهربونی اومدی

تو از دشتای دور و جاده های پر غبار

برای هم صدایی هم زبونی اومدی

تو از راه میرسی پر از گرد و غبار

تموم انتظار میاد همرات بهار

چه خوبه دیدنت چه خوبه موندنت

چه خوبه پاک کنم غبارو از تنت

 غریب آشنا دوست دارم بیا

منو همرات ببر به شهر قصه ها

بگیر دست منو تو اون دستات

چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم

بمونم منتظر تا برگردی پیشم

تو زندونم با تو من آزادم

 

[ شنبه 10 دی1390 ] [ 17:7 ] [ نازي ] [ ]


پروانگي...

مرا ببخش که انقدر به تو پیله کرده امطاقت بیاورهمین روزها پروانه می شوم و می روم

...

.....

[ شنبه 3 دی1390 ] [ 18:34 ] [ نازي ] [ ]


بازي صوتي شب يلدا

يه جورايي به اين دنياي مجازي وابسته شدم و علاقه‌مندم بهش... شايد زياد ننويسم اما ميتونم بگم كه هر روز ميام و همه رو ميخونم... و انگار دارم تواين دنيا زندگي ميكنم... تو ذهنم از هر وبلاگ و نويسنده‌اش يه تجسمي دارم و اينكه وقتي كه صداشونو هم ميتونم بشنوم خيلي زيباتر ميتونم تجسمشون كنم...

اينجا دوستاي خوبي دارم و راحت ميتونم بگم كه همه رو دوست دارم.... همه رو

بابك عزيز زحمت كشيده و يه مهماني راه انداخته بود بابت شب يلدا و از بچه‌هاي وبلاگ خواسته بود كه فايل صوتي‌شونو بزارن...  اینجا

برام خيلي جذاب بود باهاشون خنديدم، ذوق كردم، گريه كردم، حس كردم و ...

اميدوارم كه شب يلداي خوبي رو گذرونده باشين و همه‌تون دلاتون شاد و لباتون خندون باشه...

اينم صداي   من


[ جمعه 2 دی1390 ] [ 18:5 ] [ نازي ] [ ]